جست و جو در وب لاگ
Contact UsLinksArchivesWeblogAdabkade
وب لاگ  »  شاعر نازی هم از بین ما رفت!
پس و پيش
  • احمد شاملو :: ابراهيم در آتش :: نشانه
  • صفحه ی اصلی
  • کمک

  • آخرين افزوده ها
  • مهستی، خواننده ایرانی، درگذشت
  • فریاد مورچه ها
  • پیامبری از سرزمین خوبی
  • سومین قطعنامه
  • نوروزتان پیروز

  • نويسندگان
  • امیرحسین بهبهانی‌نیا
  • آرش داور
  • آرش باريذ
  • نازيلا همتی
  • ری را
  • ملكه سبا
  • سياوش سارويی
  • يکشنبه ، ۱۸ مرداد ۱۳۸۳
  • شاعر نازی هم از بین ما رفت!
  • حق

    روزی فهیمه راستکار چنین برای‌ام تعریف کرد:
    - حسین پناهی با آن ساده‌گی‌ی دوست‌داشتنی‌اش آمد و به من گفت می‌خواهم آقای دریابندری را به روستامان دعوت کنم!- که چه بشود؟- که بیاید و رعد و برق‌های آن‌جا را ببیند!

    مردی به این زلالی و ساده‌گی و عشق؛ شاعر نازی؛ شاعر زنده‌گی چند ساعت پیش از میان ما رفت!

    دل‌امون هندونه
    فکرمون هندونه
    روح‌امون هندونه
    با یه دست سرنوشت
    یکی‌ش رو برداریم بسه!/
    از کتاب من و نازی

    من که هم‌چنان بهت‌زده‌ام!
    باشد روح‌اش قرین خوبی‌های ابدی!
    خدا رحمت‌اش کناد!
    یادش مانا باشد و جاودان!
    ***
    یادداشت‌های حسین پاکدل بر مرگ حسین پناهی- شاعر؛ نویسنده؛ کارگردان و بازی‌گر تئاتر و تله‌ویزیون-!




    پيام ها

    August 10, 2004 03:08 PM :: آلک :: دوباره از حسين نوشته ام .... از لحظه هاي رفتنش ....
    August 9, 2004 01:59 PM :: آدم برفي :: ببخشيد....اشتباه شد.....خوش به حال لک لک ها که عشقشون قاف نداره....خوش به حال لک لک ها که مرگشون گاف نداره.......از ديشب تا حالا اين شعر با صداي خودش در گوشم مي چرخد
    August 9, 2004 01:56 PM :: آدم برفي :: خوش به حال لک لک ها که مرگشون قاف نداره!!!اين يکي هم رفت!!!!!
    August 9, 2004 07:54 AM :: آرياک :: منم الان بهت زده شدم ...
    August 9, 2004 03:08 AM :: داستان‌گو :: يادش گرامي/.
    August 8, 2004 11:49 PM :: آلک :: شاعر آنهمه ستاره ،شهاب وار گذشت .... راستي . چه زيبا گفته بود از مرگ خودش... از زبان خودش نوشته ام مرگش را .... به ديدارم بيا .... نه براي بلاگ گردي . که نيازي به آن ندارم . بيا براي سرسلامتي ... آنچنان که من آمدم .... تنها بخاطر آنکه باز. پس از مرگ به يادش افتاده ايم .....
    August 8, 2004 12:57 PM :: حامد :: مگه ميشه يه همچين آدمي بميره!فقط ديگه اون به ديدنمون نمياد.ما بايد بريم ديدنش.
    August 8, 2004 11:36 AM :: شقایق تئاتری :: باورم نميشه......................................!
    August 8, 2004 11:33 AM :: آرين :: خبر اين قدر شک آور بود و حيرت آور که هنوز گيجم...!!!
    August 8, 2004 10:58 AM :: ميثم :: من مخم سوت کشيد....آره امير جان...مخم سوت کشيد...واي...مي دوني چقدر دوسش داشتم؟!
    August 8, 2004 10:33 AM :: ني آوا :: زلال بود و بي کران. انتظاري به جز اين نمي رفت از بزرگي که کودکي هايش را به خاک نسپرده بود. نازي هم تنهاي تنها شد و ما دلتنگ آنهايي که بايد باشند اما مي روند از سرايي که بزرگي و خلوص بي پروايشان را تاب ندارد.
    August 8, 2004 10:29 AM :: بهرام :: یادش گرامی باد که گرامی بود. راستی آخر نجف رفت و رعد و برق‌ها را دید؟


    ارسال پيام

    برای تغيير زبان می توانيد از كليد F8 استفاده نماييد.
    Farsi














    ياداشت های مشابه
  • ابراهيم در آتش
  • ....
  • کمک
  • نسخه ي جديد ادبكده
  • گفتگوي تلفني با IPN
  • صفحه ی اصلی  |  بايگانی  |  پيوندكده  |  ارتباط ما  |  RSS 0.91
    © 2003 - 2007 www.adabkade.com, All rights reserved.
    © Phoenix Design Group :: MovableType 2.63 :: Site Statistics