|
چهارشنبه ، ۲۴ تير ۱۳۸۳
بسه! باشه!
جونم واستون بگه كه اين چند روزه سر يه موضوعي يه سري ضد حال خوردم كه نگو نپرس. بدترينش هم امشب بود. زندگي، لعنتي خيلي سخت شده ها! آدم اصلا فكرشو نمي كنه كه اينجوري تو گِل بمونه!
هر روز كه از خواب بيدار مي شه يه دو سه مورد به مشكلات آدم اضافه مي شه! باز اگه مشكل كاري باشه آدم مي گه خب بالاخره حل مي شه! مشكلات من يكي حداقل اين دفعه از نوع عاطفي هست! عاطفه ماطفه يُخ! همه هم فكر مي كنن كه اُه! آقا سياوش ما مثل دسته گل سرحال و شاداب مي مونه! همش مي خنده! شوخي مي كنه! حال مي كنه! بابا به جون عزيزم و عزيزت با سيلي اين صورت صاحاب مرده رو سرخ نگه مي دارم. اينقده اينجوري فكر نكن!!
آدمي كه صبح كله سحر با يه پيام از خواب بيدار بشه كه توش هزار تا چيز نوشته باشن كه بعدش آدم مي خواد داد بكشه، مگه سرحال مي مونه!
حالا اين به كنار، از خونه مي زني بيرون از همون دقيقه شروع مي كنن زنگ زدن، و به نوعي جريان ديروز رو مي كشن وسط كه اينجوريه اونجوريه!! و ازت مي خوان كه كاملش رو تعريف كني! كسي كه نمي دونه جريان رو، خواجه حافظ شيرازيه ولي باز هم مي پرسن! شمايي كه اين يادداشت رو مي خونيد با زبون بي زبوني دارم مي گم! بسه!! باشه! قربونتون برم!
جونم فداتون، باقي بقاتون!
پيام ها
July 14, 2004 08:08 PM :: hossein sahoor :: akh elahi bamirem
ارسال پيام
|